X
تبلیغات
پـاتوق مهلا - رمان وحشی اما دلبر
 

سلام به بچه های پاتوق.....

داریم به ایام گذاشتن رمان وحشی اما دلبر نزدیک میشیم...دیگه چیزی نمونده...برای همین خلاصه ی اصلی رمان رو براتون میزارم...اول بگم که جلد رمان کاری از arameeshgh20 عزیز کاربر انجمن نودهشتیاس...آهان راستی این یه پست جدید نیست..قبلا خلاصه ی رمان رو زده بودم ولی الان ویرایش کردم و به عنوان پست ثابت گذاشتمش..پس نظرات قبلیتون هنوزم هست..

خلاصه ی رمان:

اگر خاندانم نفرین شده...اگر انگشت نمای خاص و عام شدیم...اگر پدرم زنا کار بوده...اگر مادرم خیانتکار بوده....اگر برادرم از دوری یار در خیابان ها نفس های آخرش را کشید...غمی نیست...اندوهی نیست...زجری نیست...دردی نیست...اما...

خواهرم را ...پاره ی تنم را...تنها دلیل زندگیم را...وجودم را...نابودش کرد...پر پرش کرد..دلش را شکست و او را گرفتش....از من...از منی که جنسم از سنگ است...از منی که بی احساس تر از آهنم...از منی که سنگدل تر از شیطانم...

آتشم زد...آتشش میزنم....نابودم کرد...نابودش میکنم...جگرم را خون کرد...جگرش را خون میکنم...پست فطرت امیدم را گرفت ...کمرش را خم میکنم....

قلبم را تکه تکه کرد...بند بند وجودم را لرزاند...زمینم زد...بی انصاف..زندگیم را جهنم کرد...پس چرا من نکنم!!

لعنت ...لعنت به تو که چشمانم را از نفرت.. خون کردی...لعنت به تو که خوی وحشی ام را برگرداندی...

من شینا...فرزند ارشد خاندان سلطنتی و بزرگ جهانگیر.. قسم میخورم به اجدادم... روزی بر زمینت خواهم زد...

تیر من رها میشود...تیری که روزی جگرت را خون میکند...و به جایی نخواهد نشست جز....

قلبـــــــــــــت....

برای خوندن توضیحات و حرف های من و همچنین مقدمه  به ادامه ی مطلب برید:

آدرس تاپیک رمان در سایت نودهشتیا...کلیک کنید


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه دوم خرداد 1392 | 14:1 | نویسنده : مهلا علی راد |

سلام به همراهان پاتوق و دوستای گلم...

اینم از پست پنجاه و سوم رمان وحشی اما دلبر...

O God! whenever I talk to you I feel astrang composure
خدایا! هرگاه با توسخن میگویم آرامش عجیبی رادر خود احساس می کنم.


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هشتم اسفند 1392 | 22:45 | نویسنده : مهلا علی راد |

سلام ...شب همگی بخیر...پست امشب بخاطر اون غیبتم طولانی تر شده...

یه چیز دیگه هم هست...بدونین من همه ی نظرا رو میخونم...نظرات دو پست قبلی هم کاملا خونده شد...فقط فرصت نکردم هنوز جواب بدم...

بریم سراغ پست امشب...

نگران فردایت نباش ..

خدای دیروز و امروزت،

فردا هم هست


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه هفتم اسفند 1392 | 22:54 | نویسنده : مهلا علی راد |

سلام دوستان بابت نیومدن دیشبم عذر میخوام...به یکی از دوستان گفته بودم خبر بزاره ولی مثل اینکه فقط تو نودهشتیا گفته...شرمندم...این پست یکم نوشتنش سخت بود..فرصت بیشتری برد...خیلی نیست..این پست رو داشته باشین سعی میکنم اگه بشه بازم بنویسم واسه امشب.ولی قول نمیدم...

گفت : اگه این یکی دختر باشه دستشو قطع میکنم
خدا بهشون پسری داد که دست نداشت . . . !!!
کار خدا رو باش !!!
چوب خدا صدا نداره . . . !!!


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه دوم اسفند 1392 | 21:52 | نویسنده : مهلا علی راد |

سلام به همراهان وحشی اما دلبر

من فکر کنم این نت با من پدرکشتگی داره.کلی نوشته بودم صفحه ریست شد...همش پاک شد...برای همین خلاصه میکنم حرفامو...

1-من سه روز در هفته میرم دانشگاه...دانشگام یه استان دیگه است و من رفت و آمد میکنم...برای همین نمیتونم پست بزارم.قبلا هم گفته بودم ولی بعضی از دوستان انگار ندیدن پیامای قبلیمو...اون سه روز یکشنبه,دوشنبه و سه شنبه است.امیدوارم فقطط کلاسای حل تمرین نزارن چون اینطوری بیشتر میشه.

2-من همه ی پیاما رو میخونمو هیچ پیامی نیست که تایید نشه.حتی اگه پر از نقد در مورد خودم و رمان باشه...اگه نمیتونین پیامتون رو ببینین بخاطر اینه که آمار پیاما بالاست و منم دسست تنها...چون نمیخوام کس دیگه ای پیاماتون رو جواب بده0

همه تایید میشن جز اونایی که خصوصی زدن...آروم آروم فقط تایید میشن...برای اینکه بیشتر از این پیاما اینطوری نمونن پیامای این پست رو استثنا آزاد میزارم ...ولی بازم خودم همشون رو آخر سر یه نگاه میکنم...

3- "مدی" یکی از دوستای عزیز پاتوق یه پیامی گذاشته بود و من اتفاقی داشتم نگاه میکردم توجهم رو جلب کرد..انگار دوستش متاسفانه مبتلا به سرطانه...سرطان واقعا یکی از بدترین درداست که...من بهترین عموم رو با سرطان از دست دادم..دقیقا وسطای رمان هکر قلب بود...تو اقواممون این بیماری زیاد دیده شده و میدونم چقد خود فرد و اططرافیانش سسختی میکشن.مخصوصا اینکه داروها و هزینه هاش خیلی بالان....میخوام قبل از خوندن این پست همه برای بیماران سرطانی دعا کنیم تا شفا بگیرن...مخصوصا برای این دوست عزیزمون که زیر بیست سال سن داره و اگه خودتون رو جاش بزارین میفهمین چقدر دردناکه....

*****

 سلامتی قاضی که جلوش چک گذاشتن گفتند:هرچقدردوسداری بنویس ولی به ناحق قضاوت کن . . .
جای عدد وارقام چک بزرگ نوشت "خدا"
گفت:هروقت پاس شد قضاوت ناحق میکنم. . .


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه سی ام بهمن 1392 | 20:4 | نویسنده : مهلا علی راد |
وقت همگی بخیر...

بابت تند رفتن دیشبم اگه کسی رو ناراحت کردم عذر میخوام.همینطور اون دوست عزیزی که خطابم بهش بود...تحت فشار زیادیم..فکر این پستا عذابم میداد و نتیجه گیریای زود بیشتر اذیتم میکرد...امیدوارم عذر خواهی من رو قبول کنین...

اینم از پست امشب...و بطور کاملا اختصاصی تقدیم میشن به شینای رمان من....

و باید بگم من دارم باهاش زندگی میکنم و نقد این پست رو با کمال میل پذیرا میشم...و این هم شعر این پست که فقط و فقط مخصوص شیناست...و تا الان منتظرش بودم...عمق این شعر یعنی شینای این پست

تاریکم ای یلدا مهتاب میخواهم...لب تشنه ام ای اشک سیلاب میخواهم....


در حسرت موجم,باران کفافم نیست..درمان درد من باران نم نم نیست ...باران نم نم نیست...
پس تشنه میمانم...غرق پریشانی...
تا آسمان ها را بر من بگریانی...بر من بگریانی...


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیست و ششم بهمن 1392 | 18:44 | نویسنده : مهلا علی راد |

تو اگر دلگیری لحظه ای چشم ببند.اندکی اشک بریز و بخوان نام مرا.به تو من نزدیکم نام من یزدان است و لقبم ایزد پاک تو مرا زمزم کن...خواهم آمد سویت بی صدا یادم کن یا که فریادم کن که منم منتظر فریادت!
شب همه ی دوستان بخیر...
ببینید عزیزای من نظرات همه ی شما برای من خیلی مهمه.ولی در مورد یه موضوع اصلا نقدی قبول نمیکنم.هرچی گفتین به خوبی جواب دادم و نقداتون رو قبول کردم ولی اخلاق شینا,یخ بودن و بی احساس بودنش نه بخاطر اینه که سعی دارم نشون بدم رمانم کلیشه ای نیست و نه چیز دیگه ای...شینا برای من یه چیز دیگه است...یه آدمی که خودم ساختمش و پا به پاش تا آخر هم میرم...اومدین بهش توهین کردین,ضدش شدین چیزی نگفتم ولی نمیزارم بگین که الکی و بی هدف دارم اخلاقش رو اینجوری نشون میدم...خیلی رک هم میگم از دست اون دوستی که اومد این حرف رو زد ناراحت شدم...من ادامه ی رمان رو میدونم..من درکش میکنم..من لمسش میکنم پس به من اعتماد کنین...اونقدری که من روی شینا غیرت دارم روی هیچکدوم از شخصیتای رمانام نداشتم...شینا گهگاهی خود منه و من از خودم دفاع میکنم...دوست دارین شخصیت دختر رمانا همیشه آدمای شاد و پایه ای باشن؟یا همیشه احساساتی و دخترونه رفتار کنن؟من از همون اول در مورد شینا توضیح داده بودم که با بقیه فرق داره.پس در این مورد دیگه حرفی نمیمونه...ببخشید که امشب کمی تند شروع کردم..همه تون روی چشمام جا دارین ولی خب باید این حرف رو میزدم...
***
ولنتاین همگی هم مبارک
***
دوست عزیزم مهدیه هم زحمت کشیدن و منو دوباره سورپرایز کردن و یه جلد جدید ساختن.من عاشق این یهوییاتونم...اینم از جلد دستش طلا:
presentation1.jpg

موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و پنجم بهمن 1392 | 22:36 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام...

حال شما؟؟!!

خوب هستین؟

اوه اوه چه خبره تو پیاما.فکر کنم امشب باید تا صبح بیدار باشم پیاما رو تایید کنم.دلتون پره؟بابا من که گفته بودم نمیام.

خب پست امشب رو آوردم..معادل دو تا پست و نیم که جبران دیشبم باشه....بریم سراغ پست تا بیشتر از این از دستم عصبانی نشدین...


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 | 21:48 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام و صد سلام...

چه دیر شد امشب....

پوزش میطلبم.ولی در عوض یه پست خیلی طولانی تری براتون آوردم.اینم بخاطر درخواست هاتونه0نگین کمه چون باید برم دیگه خودمو بکشم...اندازه دو تا پسته

میخواهم کبریت بشم
تا به آتش بکشم انبار سیاه فقر را ...


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هجدهم بهمن 1392 | 23:2 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام.یهو دلم گرفت...نظرای پست قبلی هم هنوز کامل تایید نشده0

بی حرف بریم سراغ پست0

 

گفت:کہ چے؟ ھے جانباز،جانباز شھید شھید !!اصلا بہ ما چہ؟؟....مے خواستن نرن!کسے مجبورشون نکردہ بود کہ!

گفتم: چرا اتفاقا!! مجبورشون میکرد

گفت :کے؟؟!

گفتم: ھمون کھ تو ندارے

گفت :من ندارم؟؟؟!چے رو؟؟

گفتم "غیرت"

موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هفدهم بهمن 1392 | 21:13 | نویسنده : مهلا علی راد |
شرم دارم با ترازوی کودک گرسنه کنار پیاده رو، وزن سیری ام را بکشم....

من یه ساعته پست قبل رو گذاشتمو رفتم.الان اومدم دیدم ارسال نشده

0

سلام...

پست امشب رو هم آوردم.مـــــــــــــرسی از همه ی دوستانی که منو شرمنده کردن و انقدر نظر گذاشتن...روحیه نجومی الان...تک تکتون رو دوست میدارم زیاد....

نظرا رو هم تلنبار شدن اگه خدا بخواد بشینم امشب تاییدشون کنم...عاشق تک تکتونم بدون اغراق...چون خیلی ماهین...

*****

سلام خدمت ملودی رفیق گلم و همسر عزیزش...تو پیاماتون هیچکدوم ننوشتین من میتونم تاییدشون کنم یا نه....برای همین اینکار رو نکردم تا ازم دلگیر نشین....

آقا محمد ملودی واقعا خوشبخته که دوستی مثل شما داره که تا این حد به فکرشین...پیامی که بخاطر اون دادین ارزش خاصی داشت...

ملودی,دختر من الان موندم واقعا چی بگم.دل منو کباب کردی.اینجا چطوری باهات حرف بزنم!!!!

ولی بدون من همیشه و تحت هر شرایطی هستم...چون دوست دارم...روی من حساب کن...غصه هم نخور0چون منم از راه دور و پشت این وسیله ی مجازی غصه میخورم....


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 | 21:18 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام به عزیزای دلم.این پستا مال دیشبه.نمیگم امشب هم صد در صد پست داریم.ولی اینا رو دیشب نوشته بودمو نتونستم بزارم...

من عادت ندارم توی پستام اسم یه نفر رو بیارم و بگم این پست تقدیم به اون شخص.چون پستای من تقدیم میشه به همه ی خواننده های رمان چه الان چه اونایی که سالیان بعد میخونن...ولی خب ملودی عزیز خواست پیامش رو تایید نکنم اینجا جواب میدم.امیدوارم منظورم رو بگیره.

این پست تقدیم به تو عزیزم تا بهت نشون بدم اون چیزایی که تو میگی دوستی آدما رو خراب نمیکنه...من دوستانی مثل تو اطرافم بودن و همه روی چشمام جا داشتن چون از لحاظ اخلاقی شخصیتای فوق العاده ای هستن و به اون مواردی هم که گفتی اهمیت نمیدم.تو دوست توی پاتوق منی و برام عزیزی و همیشه و تو هر شرایطی هم عزیز میمونی.

****

میدونین چیه؟غیرت به این میگن...فدای آدمای با غیرت کشورمون:
تویه سایت نوشته بودیه خبرنگارازیکی ازسردارای سپاه پرسیده که اگه یه هواپیمای اسرائیلی بیاد ده , بیستا موشک بندازه توایران شماچکار
می کنید؟؟؟؟
سردارهم بهش جواب میده که مهم نیست اون چندتا موشک بندازه توایران مهم اینه که وقتی برمیگرده اسرائیلی وجود نداره که بخواد توش فرودبیاد.


این یعنی چی؟یعنی نابود میکنیم اون کسی رو که بخواد به تار  موی یکی از مردم ایران آسیب برسونه

 


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه چهاردهم بهمن 1392 | 0:2 | نویسنده : مهلا علی راد |

سلام به دوستای مهربون پاتوق.باز هم یه شب دیگه و بازم پست رمان وحشی اما دلبر...

جای همه ی دوستان دیشب تو ناهار خوران خالی بود.دلم میخواست همه ی بچه های اینجا و دوستای نودهشتیام با هم جمع میشدیم میرفتیم برف بازی.حیف..واقعا حیف...

راستی رمان افتاده روی یه غلتک...راحت تر از قبل نوشته میشه خدا رو شکر...

از اون دوستایی که نظر میزارن واقعا ممنونم...یعنی من وقتی میام پاتوق به عشق شماها میام...دیدن پیاماتون نمیدونین چه انرژی ای میده.هرچند پیامای پست قبلی هنوز تایید نشده ولی همه رو خوندم.امشب اگه بشه تاییدشون میکنم.

لطفا از حالت خواننده ی خاموش بودن هم یه عده در بیان.هم اکنون نیازمند یاری گرمتان هستیم.شاید بعضی پیاما رو که سوالی نیستن جواب ندم ولی باور کنین همشو کلمه به کلمه و جمله به جمله میخونم.تازه اسما رو هم ثبت و ضبط میکنم.

0

خب اینجور کارا بهم روحیه میده دیگه چیکار کنم.باز من پرحرف شدم.یکمم زیادی دارم انگار شاد میزنم.بریم سراغ پست....

یه دوش آب گرم....
یه لباس راحت...
یه چایی تازه دم...
یه موسیقی ملایم...
بدرک که بعضی مشکلات حل نمی شود...

موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه سیزدهم بهمن 1392 | 22:10 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام دوستان.وای نمیدونین چه شبیه.گرگان برف اومدهالان من دلم میخواد بندری بزنم.خدا پدر مادر این چله کوچیکو بیامرزه.به قول بابام چله کوچیک گفته اگه پشتم به بهار نباشه کاری میکنم بچه تو گهوارش یخ بزنه.ماهم که باید از این چله کوچیک تا اون چله کوچیک صبر کنیم.اون چله بزرگ خاک بر سر که هیچ بخاری ازش بلند نمیشه.حیف که امشب نتونستم برم ناهارخوران ولی امیدوارم اونایی که امشب رفتن حسابی سرما بخورن دل من خنک بشه.فردا هم اگه فرصت نشه برم باور کنین خودمو میکشم.یه نفر به نیابت از من بیاد اونوقت رمان رو ادامه بده.برف ندیده هم خودتون.ما نزدیک دریاییم فقط بارون و تگرگ و رعد و برق میبینیم..هرچند یه برف بازی تو ناهار خوران ما می ارزه به تمام برف اومدنا و برف بازیای شهرای شما.والاالبته ما هم حسود نیستیم از تمام آدمای پایه دعوت میکنیم این شبا بیان یه فیضی هم از ناهار خوران ما ببرن.فقط لطفا آشغال نریزین من رو این مورد خیلی حساسم.فکر کنین جنگل خودتونه
خب بریم سراغ پست وگرنه من تا صبح در مورد مضرات آشغال ریختن و خراب شدن محیط زیست حرف میزنم.یادتون باشه با ریختن حتی آدامس و یه عدد پوست تخمه هم مخالفم و اگه ببینم شدیدا با طرف برخورد میکنم.

اینم از پست امشب.فردا شب اگه نیومدم دو احتمال بدین یا خودمو کشتم یا تو ناهارخوران چادر زدم قصد برگشتنم ندارم

راستی یه چیز دیگه.من تمام پیاما رو میخونم.انقده دوس دارم بشینم همه رو جواب بدم که باور نمیکنین.ولی خب واقعا نمیشه.برای همین بیشتر اونایی رو که سوال پرسیدن جواب میدم.از من دلگیر نشین.چون با پیامای شماهاست که روحیه میگیرم.دیگه کم کم دارم تک تکتون رو هم مشیناسم و خوشحالم که اسم اینجا رو گذاشتم پاتوق.چون واقعا داره تبدیل به یه پاتوق میشه...خلاصه امیدوارم همیشه همینطوری هوای من رو داشته باشین...فدای همتون...اینم یه پست تپل مپل..اگه سوتی موتی ای چیزی هست آروم به خودم بگین چون به علت کم بود وقت بازخونی نشده


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه یازدهم بهمن 1392 | 22:29 | نویسنده : مهلا علی راد |

 

سلام به دوستای گل..این هم از پست چهلم..حرف خاصی ندارم بزنم...فقط امیدوارم حمایت ها بیشتر بشه..چون واقعا به حمایتتون نیاز دارم...

آهان یه چیزی یادم اومد.اون دسته از دوستانی که میپرسن با توجه به قوانین نودهشتیا که نوینده رو محدود کرده من چطوری پست میزارم باید بگم حتی الامکان سعی میکنم به قوانین نودهشتیا احترام بزارم.ولی زیاد جلوی نوشتن خودم رو نمیگیرم اگه مشکلی بخواد پیش بیاد پستای اصلی رو بدون هیچ سانسوری اینجا میزارم.چون رمان از نظر من مشکل خاصی نه تا الان و نه در ادامه نداره.

ای نارفیق.. به کدامین گناه ناکرده.. تازیانه می زنی بر اعتمادم ؟
زیر پایم را زود خالی کردی…
سلام پر مهرت را باور کنم ، یا پاشیدن زهر خیانتت را ؟


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه نهم بهمن 1392 | 22:16 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام.خودم از همین اول بگم میدونم خیلی کوتاست.ولی نمیشه بیشترش کرد.اصلا امکان نداره.پستای بعدی بدجور احساس و دقت میخوان...شاید از زبان سوم شخص بنویسمش...

این پست رو داشته باشین.بعدی شاید یکی از حساس ترین قسمتای رمان باشه.همه چی بسته به خودتونه..میتونین از شینا متنفر بشین یا...

بریم سراغ پست...

ازدردهای کوچک است که آدم هامی نالند..
ضربه اگرسهمگین باشد...
درداگربزرگ باشد...
آدم خودش لال می شود....
"فروغ فرحزاد"


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ششم بهمن 1392 | 20:5 | نویسنده : مهلا علی راد |
آری خدایا یادت می آید آن روز که به همه مخلوقاتت گفتی در مقابلش سجده کنید،این بهترین مخلوق من است و عابد ترین مخلوقت را بخاطر او از درگاهت راندی ...
آری ما همان انسان های آنروز هستیم که امروز در مقابل یکدیگر بی شرم گناه میکنیم وبا شرم عبادت...

سلام دوستان.ببخشید دیر شد.گفتم یکم بیشتر بنویسم بعد بزارم.دوست دارم واس امشب بازم بنویسم.ولی خب الان خونه نیستم و خونه ی خواهرمم اگه زود برگشتم خونه شاید یه پست هم شب داشته باشیم...

به ادامه ی مطلب برید:


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه پنجم بهمن 1392 | 18:23 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام اینم از پست امشب رمان وحشی اما دلبر.ببخشید دیگه کمه و دیر شد...یه اتفاق خوب واسم افتاد الان خیلی خوشحالم.اونم اینه که آخرین نمرمم امشب اومد مشروط نشدم.داشتم جون میدادم...یه کلام از این به بعد شعار من اینه:دانشگاه دولتی خر است.تموم شد رفت.بریم سراغ پست:
موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه سوم بهمن 1392 | 22:41 | نویسنده : مهلا علی راد |

نگران فردایت نباش..
ما اولین بار هست که بندگی میکنیم.
اما او قرن هاست که خدایی میکند.

سلام.اینم از یه پست برای امروز....داره کم کم به وسط رمان نزدیک میشیم...خیلی نزدیک...

برای خوندن به ادامه ی مطلب برید


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه دوم بهمن 1392 | 15:34 | نویسنده : مهلا علی راد |
وقتی سکوت خدا را در برابر عبادتت دیدی،
نگو خدا با من قهر است.
او به تمام کائنات فرمان سکوت داده،
تا حرف دل تو را بشنود.
پس حرف دلت را بگو....

سه بار حرفمو براتون نوشتم سه بار صفحه خود به خود رفرش شد....پوف....بگذریم...
با اجازتون اومدم که بمونم...رفتنی هم نداریم...حالا هرکی مردشه بیاد منو از تاپیک رمان بیرون کنه...
چپ چپ هم نگاه نکنین فحش زیر لبی و اخم و تخم و اینجور چیزا هم نداریم...خودم اونقدر شرمنده هستم که تو آواتاراتون نتونم نگاه کنم...بگذریم....خیالتون راحت باشه که رمان اونقدر در ادامه جذابه که هر خواننده ای رو با هر سلیقه ای جذب میکنه....یه خلاصه ی کلی هم نوشتم تا برین تو جو رمان و بعدشم پستا منظم شروع میشن...این یه قانونه و خودم هیچوقت از زیرش دیگه در نمیرم.ولی نه اینکه هر لحظه یکی بیاد بهم بگه الان باید پست بزاری...
صفحه نقدم اسپم ندین که میدمتون به ستاد مبارزه با پیام های اسپم...والا...واسه تشکر و سلام علیک وپرسیدن در مورد زمان پست و اینجور چیزا پروفایل من همیشه روی همه بازه...
ولی نه اینکه برین پشت سرتونم نگاه نکنین...واقعا به حمایتتون و نقداتون احتیاج دارم....نقد تک تک کسایی که رمان رو میخونن و همیشه بیخیال و سرسری از نقد کردن در میرن...میخوام که نقد کنین...من نویسنده و شما خواننده...اشکالات رو بگین...بزارین با هم سطح رمان ها رو پست به پست بالاتر ببریم....
جلد رمان هم گذاشته شد.یادتونه یه مدت گیر داده بودم که یه جلد جدید داره ساخته میشه؟بلاخره درست شد فقط اسم نویسنده و اسم رمان روش نیست که اونم به زودی گذاشته میشه..با اینحال همون جلد رو هم چون شروع دوباره ای برای من صفحه ی اول رمان گذاشتم...عکس وسطی با چشمای یخی و بیروحش شیناست و عکس گوشه هم که خودمو کشتم تا چیزیو پیدا کنم که جذبه ی کیان رو تو نصفه ی دوم رمان داشته باشه((اووووف)).

عکس پس زمینه هم با اجازتون قبرستونه که فقط گلاش معلومه...
بعد از این رمان هم سراغ اسطوره نمیریم چون اون خیلی اطلاعات میخواد فعلا باید براش صبر کنم..به جای اون یه رمان داریم متفاوت...میگم متفاوت یعنی متفاوت...سبکم همینه شخصیت ضعیف نداریم....ولی اینبار شخصیت مرد رمان یه کسیه با یه اخلاق خاصی که تا به حال اینطوریشو ندیدین...سعی میکنم همه چیز اون رمان ناب باشه..دقت کرده باشین متوجه شدین که من رمان به رمان شخصیتا رو محکم تر و با صلابت تر میکنم...و فکر میکنم رمان بعدی انفجاریه تو نوع خودش...
از این هم میگذریم چون خیلی حرف زدم..اگه چیزی یادم رفته بود بعدا میگم.بریم سراغ خلاصه ی رمان...برای خوندن رمان و خلاصه ی قسمت های قبل به ادامه ی مطلب برید


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه یکم بهمن 1392 | 23:8 | نویسنده : مهلا علی راد |
یعنی واقعا ممنونم از این همه لطفی که دوستان پاتوق به من دارن...

یه زمانی گفته بودم بچه های پاتوق بیشتر از همه به من محبت دارن و درکم میکنن ولی الان هرچی پیاما رو میخونم واقعا پی میبرم که چقدر خودم براتون ارزش دارم...

یه جوری دارین میگین که هر روز تو خونه ام و پاهام رو انداختم روی هم و دارم بیکار به شماها میخندم...اگه سابقم همیشه اینطوری بود حرفتون رو قبول میکردم...ولی منی که یه زمانی هر روز پست میزاشتم فکر نمیکنین یه بدبختی ای دارم که الان اینطوری شدم؟!!

پیاما رو چه خوب چه بد همه رو تایید میکنم...ولی دیگه جواب نمیدم....چون حقم نیست وقتی بعد از یه هفته فکر و درگیری میام اینترنت و سایت میبینم اولین پیاما همش شکایت و توهینه...حالا چه خصوصی چه عمومی...

نمیخوام رمان رو جوری بنویسم که همین فردا شماها بیاین بگین سرسرکی نوشتی هیچ تحقیقی نکردی و بچگونه بود..دارم روش زحمت میکشم..همین یه چیز رو بخاطر من که همیشه به فکرتون بودم درک نمیکنین؟

امیدوارم همگی تو زندگیاتون موفق باشین...پست سی و چهارم توی ادامه ی مطلب.:


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه چهارم آبان 1392 | 18:28 | نویسنده : مهلا علی راد |
رمان داره ویرایش میشه.البته نه ویرایشی که موضوع رمان تغییر کنه.فقط یه چیزای خیلی کوچیک.که اصلا به موضوع رمان ربطی نداره و فقط به گویش و طرز حرف زدن مربوطه...الان تا صفحه ی هفت نودهشتیا تموم کردم...فردا شب اگه زود برسم خونه بقیش رو میخونم و تموم میکنم بعد از اون هم شبای بعدش رو میشینم پست ها رو مینویسم..
شب همگی خوش.موفق باشید.ولی این تغییرات هرچند کوچیک واقعا برای رمان لازم بود.به من خرده نگیرین چون باید اینکار رو میکردم تا ذهنم آزاد بشه...باید اینکار انجام میشد...

 


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

تاريخ : شنبه بیست و هفتم مهر 1392 | 23:17 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام...حالم خوب نیست....

میخواین نقد کنین رمانو  اشکال نداره ..تنها چیزیه که خوشحالم میکنه...فقط امشبه رو به خود من گیر ندین...خواهش میکنم...

شب همگی بخیر...

پست سی و سوم


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه بیستم مهر 1392 | 21:11 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام به رفقای با مرام خودم...ته معرفت که میگن همین جاستا....

مرسی از همه...چه اونایی که سرزنشم کردن چه اونایی که حمایتم کردن...خب بخاطر گل روی شماها امشب با پست طولانی اومدم...طولانییییییی.ولی متاسفانه متاسفاننه رمان از زبون کیان هنوز ادامه داره....خب بریم سراغ پست تا بعدش منم یه سر و سامونی به پیاما بدم...

فدای همه تون

پسرک بر صورت مادرش سیلی زد تا پول بگیرد...!
مزد خالکوبی را دهد که بر روی بازویش خالکوبی کرده بود
:
"
سلطان غم مادر...!!! "


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هجدهم مهر 1392 | 23:0 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام

اول یه توضیح بدم...خیلی در مورد شینا دارن میپرسن..اینکه چرا از اون و احساساتش نمیگم...باید بگم چیز زیادی نمونده تا اون لحظه که کلا بریم سروقت شینا....
میگین شینا اعتراف کرد به عشقش..اونجا که به مهران گفت آره من عاشق شدم یه عشق وحشی...ولی من میگم به ادامش دقت کنین که مهران در جوابش گفت ازت میترسم شینا...این حرف بی منظور از مهران گفته نشده...رمان متفاوته...خیلی در موردش حدس زدین ولی تا به حال اون چیزی که قراره اتفاق بیفته و همه رو شوک زده کنه مخصوصا کیان رو گفته نشده...من میگفم فرصت بدین تا خودم اون قسمت رو پیش ببرم..اینطوری خودتون رو اذیت میکنینا...یکی میگه شینا عاشق شده ولی انتقام میگیره..یکی میگه عاشق شده و انتقامم نمیگیره..یکی دیگه میگه عاشق نشده ولی وقتی کیان رو درک میکنه انتقام نمیگیره..یه عده ی دیگه هم میگن شینا بدون اینکه عاشق بشه انتقامش رو میگیره...یعنی من این وسط با این همه پیش بینی گیج شدم

ولی...به شینا اعتماد نکنین..همونطور که مهران گفت باید ازش ترسید...

خب بریم سر پست..یه پست خیلی طولانی

ﺁﺭﯼ ...ﮔﺎﻫﯽ ﻫﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻮﺱ ﻣﯽ ﺑﻮﺳﻤﺖ ...
ﻣﮕﺮ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺑﺎﺷﺪ؟
ﻫﻮﺱ ﺍﺳﺖ ﻳﺎ ﺩﻟﺘﻨﮕﻲ ﺩﻟﻢ ﻋﺠﻴـــﺐ ﺑﺮﺍﻱ ﻃﻌﻢ ﻟﺒﺎﻧﺖ
ﺗﻨــــﮓ ﺷﺪﻩ !!!.....



موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیستم شهریور 1392 | 22:6 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام دوستان...خب خب..یکی از دلایل نیومدن من تو این چند وقت این بود که داداشم داره زن میگیره...بله...ما هم در نقش خواهر شوهر این روزا وظیفه های خاصی داشتیم...یه قضیه ی دیگه هم بود که اون رو نمیتونم بگم...دیشب اومدم پست بزارم ولی فامیلامون از اصفهان اومدن و مجبورم کنار دخترشون بشینم...با اینکه بزرگتر از منه یکم حساسهالانم دو دقیقه فرصت گیر آوردم...سریع دو تا پست رو با کمال شرمندگی میزارم تا فرصت بشه بیشترش کنم...راستی بازی پرسپولیس و استقلال هم ایشاالله به کام همگی خوش باشه...

راستی این جلد رو هم ((مهدیه)) یکی از رفیقای گلم که از بین خود شماهاست به ایمیلم فرستاده:با تشکر از این دوســــــــــــــــت گل

2lxyza5zwilglhncoy4a.jpg


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه پانزدهم شهریور 1392 | 10:59 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام دوستان..اینم از پست بیست و نهم

این جلد زیبا رو هم رفیق گلــــــــــــم غزال درست کرده...من که اصلا باور نکردم کار اولش باشه...دستت طلا نقره غزال...مـــــــــــــــرسی


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه یازدهم شهریور 1392 | 1:6 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام..

ممنونم از دوست عزیزم پگاه که اومد و اطلاع رسانی کرد...اگه فحشم داده باشین تا الان قبول میکنم...اینبار دیگه حق داشتین...ولی شرمنده نمیگم میترسم مثل دفعه ی قبل هرچی مشکله هجوم بیاره سمت من...واقعا دیگه اعصاب یه مشکل جدید رو ندارم...

یه تشکر اختصاصی هم جا داره از ماتیسای عزیز بکنم بخاطر طراحی این جلد زیبا...خودم خیلی ازش خوشم اومد...یه نفر دیگه هم داره جلد واسه این رمان درست میکنه...وقتی اون هم آماده شد سه تا جلد پیشنهادی واس این رمان رو میزارم تا یکی رو انتخاب کنین:

 

خب بریم سراغ پست...پست نسبتا بلندیه


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ششم شهریور 1392 | 22:16 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام...پست کوتاهه...اون دسته از دوستانی که فکر میکنن با پستای کوتاه من قصد اذیت کردنشون رو دارم لطفا تا پست بعدی نخونن...من همین رو نوشتم...میتونین صبر کنین تا زمانی که پست بعدی رو هم بزارم...

قابل توجه دوستانی که توی نودهشتیا رمان رو میخونن باید بگم هنوز این پست رو توی نودهشتیا نزاشتم


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه دوم شهریور 1392 | 23:32 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام..خوبین؟

خب چند کلوم بازم باهاتون حرف دارم دوستان...پیاما رو خوندم..ولی چون جواب ندادم تایید نکردم تا وقتی که جواب بدم..همه تون خیلی به من لطف دارین..واقعا هم شرمندم کردین...من الان تو یه فشار سختیم...از لحاظ جسمی به کنار..فکری و روحی...برای همین سه روز دیگه هم غیبت داشتم و از همون فشار بود که اون اطلاعیه رو دادم..ولی خب از همین امشب تصمیم گرفتم زندگی شخصیم رو از رمان جدا کنم....چون این قسمت های رمان رو خیلی دوست دارم و نمیخوام بین گذاشتنش وقفه بیفته...فردا هم اگه بتونم بازم میام پست میزارم...دیگه میخوام از همه چی بزنم و بشینم پای رمان...میمیرم برای این قسمتاش....

دوستان گفتن این حرف خیلی سخته ولی من الان تنها موندم..نوشتن رمان...زندگیم...جواب دادن پیاما و نقدای توی نودهشتیا..اداره ی پاتوقم..و..و...و..همه دارن روم تاثیر میزارن....یه تنه دارم دیوونه میشم...اون دوست عزیزی که خصوصی داد...نمیگم کی...یکم فکر کن...انصاف رو رعایت کن...تند رفتن تو نه تنها باعث نمیشه من تغییری توی گذاشتن پستا بدم در اصل باعث میشه با خستگی بیشتری بنویسم و روز به روز بی حوصله تر بشم...آره عزیزم..یه پیام تو این تاثیرات رو روی منی داره که  با علاقه مینویسم ولی الان فکر میکنم شده یه وظیفه که فقط باید انجام بشه...

این که میگی توی سایتای دیگه هر روز پستای رمان رو میزارن و هر پستشونم دوبرابر پستای منه بخاطر اینه که اونا شخصا نویسنده ی اون رمان نیستن...فقط رمان های تموم شده توی نودهشتیا رو کپی میکنن و میزارن...اگه من بودم همش رو با هم میزاشتم...اگه بیای تو سایت نودهشتیا میفهمی که من یکی از نویسنده هاییم که زود به زود پست میزارم...همه ی نویسنده ها جز چند نفر چند روز به چند روز نصف پستای منو هم نیمزارن...حتی بعضی اوقات بیشتر از یه هفته طول میکشه تا بیان..خیلیا ماه ها وقفه میندازن....

اینو گفتم که فقط بدونی اینطور نا عادلانه قیاس کردن منه نویسنده با مدیرای وبلاگای دیگه که رمانای منو نویسنده های دیگه ی نودهشتیا رو تو وبلاگشون میزارن درست نیست....

ازمن ناراحت نشو...تو هم یکی از دوستان منی...ولی منصف باش عزیزم...تو اگه جای من بودی شاید دیگه اصلا نت نمیومدی...


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه یکم شهریور 1392 | 0:15 | نویسنده : مهلا علی راد |

هـــر بار کـه دلــم هـــوای خـــــــدا کـــرد …
نــــه !
هــر بار کـه خـــــــدا یــاد ِ دلــم کــــرد …
تـنـم لــرزید …
نــه از خــــــدا …
از خــــودم !
که از شــیطــان هـــم شـیطـان تــَر شــدم …
نـگـاهم را مــی دزدم …
مبادا چشــمم در چشـــم خدا گــــیر کند …

خیلی کم رنگ شدم؟؟!!!

سلام به همگی....خب یه چند روزی کاملا از اینترنت و لپ تاپ دور بودم تا شاید دستم بهتر بشه که شد...کالما بهبود پیدا نکرده ولی اونقدر خوب شده که بتونم پست بزارم...

برای همین یه پست خیلی طولانی براتون آوردم تا عذرخواهیم رو هم باهاش نشون بدم....

شما نظر و پیام هاتون رو بزارین من کم کم جواب میدم...چون هنوز هم نمیتونم زیاد از دستم استفاده کنم..برای همین اگه جواب پیامتون رو دیر دیدین از من دلگیر نشین...

ممنونم از همه ی دوستانی که تو این مدت با من همدردی کردن و درکم کردن...


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 | 14:39 | نویسنده : مهلا علی راد |

سلام...اینم از پست بیست و چهارم:

دوستان میدونم بی انصافم میدونم بی معرفتم..میدونم بی نظمی دارم میکنم..ولی خواهش میکنم...عاجزانه خواهش میکنم در مورد زمان پست و مقدارش یه مدت چیزی نگین...بخاطر درد دستم خیلی عصبی شدم...این ها رو هم میبینم بدتر میشم...

بابا به پیر به پیغمبر من واسه همینقدر یه روز وقت میزارم...آخه کدومتون وقتی یه دستتون عملا از کار افتاده باشه و کل استخونش تیر بکشه میشینین تایپ میکنین؟به اندازه ی کافی الان تحت فشار هستم...اگه پستا کمه...اگه میخواین اعتراض کنین.... اگه تصمیم دارین سرزنش کنین لا اقل خصوصی ندین...

0

خصوصی های بعضی دوستان واقعا بی رحمیه


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1392 | 23:30 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام دوستان...

دیشب نتم قطع شد و امروز دوباره وصلش کردم...عذر میخوام....

یه سری توضیحات در مورد رمان هست که قبل از خوندن این پست لطفا بخونینش:

رمان از زبان دو شخصیت نوشته میشه...شینا فعلا شخصیت مجهوله..و احساساتش مخفی میمونه...بیشتر رمان از زبان شینا نوشته میشه چون خیلی حساسه..فقط باید فرصت بدین تا به اون قسمت ها برسیم...الان تو حیطه ی احساسات و عواطف کیانیم...
و اما نکته ی دوم...خیال نکنین قضیه ی رمان همین عشق و عاشقی و احساسات شینا و کیانه...یا همه چی همینطور پیش میره...نگاه به آروم بودن کیان نکنین...اون قسمت های ویژه ای که در ادامه ی رمان پیش میاد و رمان میره از زبان شینا اون روی دیگه ی کیان رو هم میبینین...اگه رمان قبلی من یعنی هکر قلب رو خونده باشین باید بگم شهاب رو با اون همه خاص بودنش تو جیب بغلش میزاره...

واسه ی شینا هم یه فرصتی قایل بشین..انقدر عجول نباشین....نگین چرا اتفاقات اصلی نمیفته...چون رمان حساسه..من اگه حتی تو نوشتن یه جاش اشتباه بکنم کلا رمان میریزه به هم...

پیام های چند تا پست قبلی رو هم هنوز تایید نکردم...شاید نتوننم به همه جواب بدم...من چند روزیه دست راستم مشکل پیدا کرده و شدیدا درد میکنه...دردش غیر قابل توصیفه..برای همین هم سرعت تایپم اومده پایین هم نمیتونم زیاد پیاما رو جواب بدم...حتی تو خونواده الان نمیزارن به چیزی دست بزنم و همیشه دستم از شونه تا پایین با پماد و پارچه بسته است...ولی پستا رو تا جایی که بتونم میام و میزارم...اگه کم کاری میکنم بعضی اوقات واقعا عذر میخوام....این پست هم خیلی طولانی نیست..پس به بزرگی خودتون ببخشید....بریم سراغ پست

 


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1392 | 22:52 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلــــــــــــــــــــــــــــــام و صد سلام به دوستای گلم....

امروز یه پست طولانی تر از روزای قبل میزارم حالشو ببرین...

جلد رمان هم قراره بزودی تغییر کنه...

نظرا رو هم وقت نمیکنم ببینم....ولی شما ها جدیدا خیلی کم نظر میزارینا..این وضع پیش بره هیچ روحیه ای برام نمیمونه اونوقت پستا هم کمتر میشه....

امشبم خونمون شلوغ پلوغه..اما اینبار دیگه شدید تر از دفعات قبل...یه جورایی قراره منفجر بشه...برای همین پست رو شب نزاشتم الان گذاشتم..پیام ها رو هم تا جایی که بتونم جواب مید و تایید میکنم......

خب بریم سراغ پست:


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه بیست و یکم مرداد 1392 | 17:16 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام دوستان...

اینم از پست امشب..طولانی تر از شب قبله...اگه نظرات قبلی رو امشب نتونستم تایید کنم و جواب بدم فردا صبح میام...:

 


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه هجدهم مرداد 1392 | 22:17 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام اینم از پست بیستم رمان...

نه کمه نه زیاده...دوستانی که نمیخوان کم بخونن میتونن این پست رو با پستای بعدی بخونن....از این به بعد تند تر و بیشتر پست میزارم...دیگه روز آخر ماه رمضونه منم راحت تر میتونم بنویسم...

عاشق همه تونم....

بریم سراغ پست:

 


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 | 15:4 | نویسنده : مهلا علی راد |
بد قولی نکردما..فقط تبدیل به خفاش شب شدم..قرار بود پست بزارم که گذاشتم فقط نصفه شب...

بد عادت شدم...

راستی سلام...

بریم سراغ پست:


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه پانزدهم مرداد 1392 | 2:7 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلاااام...میتونین بزنین..اصلا شماها صاحب اختیارین...شرمنده ی همه هستم من...

یه عذر خواهی بدهکارم..ساعتو نگاه کنین!!!!  2:51  داشتم تایپ میکردم که پست بزارم...یه وضعی پیدا کردم فجیع...چیز زیادی تا تموم شدن ماه رمضون نمونده..کمی دیگه تحمل کنین..پست ها میشه یه روز در میون تا اون موقع...من هنوز دلیل کار خاندانمونو نفهمیدم..همه ی اونایی که دیشب خونه عموم دیدیم امشب خونه ما میان..باز شب بعدش خونه یکی دیگهعصبی شدم اصلا...پست هم(( اصلا)) ویرایش نشده..کاملا نقد هم میپذریم..اصلا میتونین با تانک تشریف بیارین اونجا رو بنباران کنینوالا حق دارین...یه دور نگاه کردم دیدم تو تاریکی چند جا رو به جا کیان نوشتم شهاب. میترسم فردا که دفتر رمان رو نگاه میکنم ببینم اصلا قضیه اینایی که نوشتم نبوده و چشام قیلی ویلی دیده قسمتای بعد رو نوشتمخب بگذریم...بریم سراغ پست...

هنوز نظرات رو هم ندیدم..اصلا میترسم برم سمتشون...66 تا پیام..امیدوارم فقط فحش نداده باشین....اگه پیاما رو بدون جواب گذاشتم ببخشین...فقط اونایی رو که سوال پرسیدن جواب میدم...اگه فحش باشه مخلصتونیم..تشکرم کرده باشین چاکرتونیم.....


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه سیزدهم مرداد 1392 | 2:54 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام...عجله دارم خیلی شدید....

اینم از پست هفدهم

روزتون بخیر...


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه نهم مرداد 1392 | 15:12 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام...

خواهشا سرزنشم نکنین...الان هم واقعا به سختی اومدم که پست بزارم..چون امشب باید کل فامیل دور هم جمع بشیم..و ما هم باید سریع تر بریم...

میریم سراغ پست امروز....


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه هفتم مرداد 1392 | 15:19 | نویسنده : مهلا علی راد |
بسیار بسیار از همگی پوزش میخوام که مقدار پست کمه...

 


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه پنجم مرداد 1392 | 0:4 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلااام..من شدیدا عجله دارم...

بدون حرف میریم سراغ پست چهاردهم:

 


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه دوم مرداد 1392 | 17:14 | نویسنده : مهلا علی راد |
پست سیزدهم رمان دلبر...

برای خوندن رمان به ادامه ی مطلب برید


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه یکم مرداد 1392 | 17:7 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام...

پست دوازدهم هم رسید...

دوستان یه سوال دارم..توی نودهشتیا هم نظر سنجیش رو گذاشتم..اونایی که اینجا رمان رو میخونن توی همین نظرات بهم جواب بدن..نظرتون چیه که اسم رمان به دلبر وحشی...یا دلبر بی رحم تغییر کنه؟

بعد از خوندن این پست منتظر نظراتونم....

 


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه سی و یکم تیر 1392 | 15:2 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام ببخشید دیر شد...

همش تقصیر نته..من از ساعت 11 و خورده ای میخواستم پست بزارم...

بیخیال این حرفا بریم سراغ پست امشب


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه سی ام تیر 1392 | 1:7 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام دوستای پاتوقم...

از همه عذر میخوام...فقط بدونین سالمم...بادمجون بم آفت نداره..والا...

مشکلات و درگیری های ماه رمضون اصلا نمیزاشت نفس بکشم..چه برسه تایپ کنم و بیام نت...

نظرات رو بعد از این پست تایید میکنم..تعداد بالاست..برای همین اگه بدون جواب تایید کردم ناراحت نشین ازم...از همه تون بخاطر اینکه نگرانم شدین ممنونم..فکر نمیکردم انقدر طرفدار داشته باشم..

0

میدونم بیشتر از اینکه من الان حرف بزنم میخواین پستا رو بزارم...پس برای خوندن پست دهم رمان دلبر به ادامه ی مطلب برید

راستی یه چیز دیگه...نگران نباشین..این سه روز غیبت رو سریعا جبران میکنم...


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه بیست و هشتم تیر 1392 | 15:35 | نویسنده : مهلا علی راد |
این بار نصفه شب براتون پست آوردم...

امیدوارم بیشتر لذت ببرین..البته اگه خواب نباشین...

بریم سراغ پست نهم رمان دلبر


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه بیست و پنجم تیر 1392 | 1:8 | نویسنده : مهلا علی راد |
باز آمدیم ما....

سلام به دوستای عزیزم...

خب سریع میرم سر پستا...ولی بگم که هنوز نظرات پستای قبلی رو تایید نکردم..شاید نتونم همه رو هم جواب بدم..پس این یه بار رو به بزرگواری ببخشید...

واقعا شرمندم...دیشب هم واقعا نتونستم بیام...اوشعیتم به جای اینکه خوب بشه بدتر میشد...

یه نکته ی دیگه هم قبل از رفتن سراغ پست امشب هست که باید بگم...اونطوری که من یه نگاه سر سری به پیاما انداختم یکی از دوستان پیام خصوصی داده بود و گفته بود که توی دوره ی قاجار مسیحی نیست...چون نظر خصوصی بود نمیشد تایید کرد برای همین اینجا برای همه میگم:

اول باید بگم که نباید انقدر زود و براساس گفته ی کتاب ها این رو بگن..چون خط قرآن نیست که بشه با یقین گفت غیر ممکنه...

و دوم :من در مورد این موضوع تحقیق کردم..زمان قاجار ایران روابط شدیدا نزدیکی با انگلستان پیدا کرده بود و انگلستان توی اغلب کشور های بزرگ ایران کلیساهایی رو برپا کرده بود تا دین مسیحیت رو تبلیغ کنند...یعنی توی بیشتر کشور های ایران بوده ولی کشور هایی که خیلی زیاد تحت تاثیر قرار گرفته بودن اصفهان و کرمان و یزد و شیراز بودن...

غیر از این انگلیسی ها حدود 300 هزار نفر مسیحی رو هم وارد به بهانه های مختلف آموزشی,سیاسی و ...وارد ایران کرده بودن...

پس اینکه خونواده ی شینا از خاندان قاجار و مسیحی باشن دور و غیر ممکن نیست...شاید احتمالش برای این خونواده که بزرگ بودن کم باشه ولی صد در صد نمیشه گفت که همچین چیزی نیست...

ممنون از دوست عزیزم که با اینکارش باعث شد من این مطلب رو بزارم و اگه بقیه هم این سوال رو داشتن متوجه بشن...

از تمامی خواننده ها میخوام که اگه سوالی دارن ...حالا هرسوالی که هست و به رمان مربوطه بپرسن...

خب بریم سراغ پست..

راستی فرداشبم پست داریم


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه بیست و سوم تیر 1392 | 22:24 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام دوستای پاتوق...

رسیدیم به پست هفت..

واسه عکس کیان هم که یه مشکلی پیش اومده و برای اغلب باز نمیشه تا آخر شب یه کاری میکنم...

برای خوندن پست هفتم رمان به ادامه ی مطلب برید:

 


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه بیستم تیر 1392 | 21:38 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلـــــــام...

پستای امروز رو آوردم...ببخشید دیر شد...امروز کلی مشکل داشتم...

ولی براتون زیاد تایپ کردم....خب بریم سراغ این پست...

راستی بعد از گذاشتن این پست نظرات پست قبلی رو جواب میدم..گفتم زودتر پست رو بزارم...


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه نوزدهم تیر 1392 | 22:28 | نویسنده : مهلا علی راد |

سلام سلام...0چطورین خوبین؟؟

من یه تصمیمی گرفتم....0

از این به بعد پستا رو کوتاه تر میزارم..رمان در حال تایپه...کامل شده که نیست0

پس روال همیشگی عوض میشه...دیگه یه پست طولانی نداریم..یه پست عادی داریم0شماها هم کم کم عادت میکنین0


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه هجدهم تیر 1392 | 21:56 | نویسنده : مهلا علی راد |

سلام...0

دوستای گلم..هر اعتراضی دارین لازم نیست پیام خصوصی کنین که...0پیام بدین من تایید میکنم جوابتونم میدم...

از چیزی هم ناراحت نمیشم..قوربون همه تون..0

یه چیز دیگه دوستای عزیز...من مثل بقیه ی رمان نویسام...اونا روزی نصف پستی که دیروز من گذاشتم رو هم نمیزارن...ولی خب فکر کنم چون من عادت داشتم تند تند پست بزارم الان همه ی شماها هم عادت کردین...اگه در رابطه با اینم اعتراض دارین احتیاجی به خصوصی پیام دادن نیست...مصل دوست عزیزمون که به کم بودن پست دیروز اعتراض کرد پیام بدین من پاسختونو میدم0خب واسه منم بعضی اوقات مشکل پیش میاد دیگه؟؟مگه شماها همیشه آزادین؟اصلا خونه تون مهمون نمیاد؟کار ندارین؟بیرون نمیرین؟زندگیه دیگه ای جز این زندگیه مجازی ندارین؟باور کنین منم دارم خب0

حالا بگذریم..زیادی حرف زدم0امروز کم بودن پست دیروز رو جبران کردم...برای خوندن پست به ادامه ی مطلب برید..


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه هفدهم تیر 1392 | 17:51 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام دوستان پاتــــــــــوق.

اینم از پست دوم..اعتراف میکنم خیلی کمه...ولی واسه امروز همین در توانم بود..فردا هم میزارم....

 


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه شانزدهم تیر 1392 | 22:43 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلــــــــــام

باور کنین من بدقول نیستم..پست امروز رو هم اوردم فقط یه خورده دیر شد....

عذر میخوام از همگی....

فردا هم پست داریم...

به ادامه ی مطلب برید...


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : شنبه پانزدهم تیر 1392 | 23:37 | نویسنده : مهلا علی راد |
سلام بروبچ پاتـــــــــــــوق....

من برگشتم.....

0

احتمالا هر روز پست داریم...با رمان پیش بیاین...شخصیت عجیب شینا همه رو شوک زده میکنه...شخصیت مغرورش..پرقدرتش...اعتماد به نفسش...بی رحمیش..سنگ دلیش...دلبریش....این رمان پر از تنوعه...پس ازش لذت ببرین..به اوایل و این احساست یخ زده نگاه نکنین......

منتظر قسمت های گرم رمان باشین...اونقدر که عرق از سر رو روتون سرازیر میشه...شیـــــــنا...فرزند اول خاندان سلطنتی...

برای خوندن پست اول به ادامه ی مطلب برید:

 


موضوعات مرتبط: رمان وحشی اما دلبر

ادامه مطلب
تاريخ : جمعه چهاردهم تیر 1392 | 23:39 | نویسنده : مهلا علی راد |
.: Weblog Themes By VatanSkin :.